حس عشق
’’رازیست میان من و تو’’

یعنی اگه بگم نیمی از عمرم کم شد دروغ نگفتم ؛ یه چند روز بود هی علی می گفت سینه ام درد می کنه ، عضله ی کتفم گرفته...من احمقم فکر می کردم حتما چیز سنگینی بلند کرده و گرفتگی عضلاته!

تا اینکه ..

خونه ی مامانم اینا بودم هرچی ازصبح موبایلشو می گرفتم یا دردسترس نبود یا خاموش..

دلم شور می زد برای آخرین بار زنگ زذم این بار بعد از چنتا بوق برداشت

من:سلام کجایی؟

علی:سلام بیرون..

من:می دونم بیرونی کجایی که تلفنت در دسترس نیست...

علی :بیمارستانم..

من:کجااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

علی:چیزی نیست ،یکم نمی تونم نفس بکشم!!!

من:چی؟کدوم بیمارستان؟

علی:نه چیزی نیست یکم قفسه ی سینه م درد گرفته،دست چپم بی حس شده...نمی خواد بیای..

من: علی گفتم کدوم بیمارستانی؟

علی : شهید رجایی

بوق بوق بوووووق

ومن نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم و تو راه چی به من گذشت رو فقط خدا می دونه

فقظ می دویدم و بغض گلمو می سوزوند و همش به خودم و خونوادشو و کارش فحش می دادم...

خلاصه کنم که توی اوژانس 4،5 ساعت نوار قلب و اکو و فشار خون و آزمایش آنزیم خونی و...... نتیجه ش این شد که ماهیچه ی دور قلب آسیب دیده و اگه ادامه بده به قلب می رسه

و دکتر گفت دور از استرس و عصبانیت و فشار عصبی و....اینا باش انگار دکتر سرخوش توی این مملکت زندگی نمیکنه!!!

حالا چرا به خودم و خونوادشو و کارش فحش می دادم دلیل داره!

به خودم برا اینکه تحت فشارش گذاشتم برای اینکه خونوادشو راضی کنه و به خونوادش برا اینکه راضی نشدن (و من ازشون نمی گذرم) و به کارش برای انکه 5 ماهه حقوقش عقب افتاده!!!! و توی تنگنا قرارمون دادن!

خلاصه خطری بود که نصفه نیمه گذشت...

منم که درمانمو دارم ادامه میدم...هی قرص و سونو و آزمایش.....گاهی وقتا از زور درد نفسم درنمیاد ...اما خب کاریش نمی شه کرد...فعلن که اوضاع این جوریه!

منم که فوری این جور مواقع روحیه امو از دست می دم و دپ می شم...

نمی دونم کی این زندگی لعنتی اون روی خوبشو قراره نشونمون بده!!!!خسته شدم به خدا..می خوام بذارم برم...یه جایی دور از همه کس و همه چیز.......خدایا چرا نمی بینیمون...چرا نمی شنویمون....چرا همه ی درها رو بستی....ای بابا تا کی صبر....تا کی وعده و وعید...بسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

دلم تنگ شده بود برای
خونه موندن و تا 11 خوابیدن ...

دلم تنگ شده بود برای
نوشتن...برای تنها بودن و فکر کردن...برای پرسه زدن و وب گردی..برای دراز کشیدن
روی کاناپه...برای یه لیوان چایی که جرعه جرعه بنوشم و هی سرشو پر کنم از آب
جوش...برای موندن زیر لحاف و هی غلط زدن..

و امروز این اتفاق
افتاد:

دیشب نامزدی دختر عمه
ی علی (روناک) بود و من چون خیلی خسته بودم به خودم مرخصی دادم و استراحت کردم..

چه برفی هم داره
میباره ...ما.هو.اره. هم که قطع ..

قبل از اینکه رعنا
برگرده امریکا باهم رفتیم پیش دکتر (ز.ن.ا.ن)..چیزی که ازش متنفرم و اگه توی رودربایسی
گیر نکرده بودم محال بود که برم..

من درد بدی رو در
ناحیه ی زیر شکمم حس می کردم و می کنم (امیدی به زنده موندن ندارم) یکسری سونو و آزمایش
که هنوز جوابشو نگرفتم...البته توی سونو بهم گفت که کیست داری ویه چیزی که زیاد
خوب نیست اینکه یه مایع پشت ر.ح.م جمع شده ..نگرانم وکلی مثل همیشه به همه وصیت
کردم و مال و اموالمو بخشیدم...تا ببینیم چی میشه! کلا من عادت دارم که زود خودمو
ببازم!

دیگه اینکه کلی تولد
پشت سر گذاشتیم و کلی کادو دادیم و کلی کیک نوش جان کردیم وکلی به وزن خویش افزودیم!

سرکار که میرم دلم می
خواد خونه باشم اما همین که دو روز خونه میشینم حوصله ام سر میره و بهانه می
گیرم...

چه می دونم اینم از
خصوصیات منه دیگه...چشمک

 

پ.ن :

1.هفته ی پیش رفتیم
خیریه ی پیام امید...کلی اشک ریختم ولی در کل پر شدم از یه حس خوب...گاهی لازمه!ماچ

[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

خیلی سخته که همه ی تلاشتو بکنی اما بی نتیجه باشه!!!

خیلی سخته که کمک بخوای اما کسی حاضر نشه همراهت بشه!!!!

خیلی سخته که تمام آرزوهاتو به خوای بریزی دور...گریه

.....

بالاخره انتظار ها به پایان رسید و رعنا برگشت...خیلی خوشحالم..یه جورایی بهش وابسطه گی دارم...نمی دونم چه حسیه اما مثل یه دوست خوبه یا خواهر یا یکی که خیلی برام عزیزه...کلی هم سوغاتی بهمون داد

قلب

مامانم اینا ها برگشتن با کلی عکس و سوغاتییییی....کلا منم که عاشق سوغاتی ...

خلاصه که الان خیلی سرگرمه مهمون بازی و سوغاتیام هستم...

چند وقته دیگه هم که تولدمه!!!!

منتظر کادوهای رنگاو وارنگم!!زبان

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ملیکا و علی ]

خیلی حرف ها هست که بخوام بگم اما همه چیز رو نمی شه گفت...

خیلی چیزها هست که آزارم می ده اما نمی شه به زبون اورد...برا همینه کم میام و کم می نویسم...

ترجیح می دم سکوت کنم تا آروم شم..

مامانم اینا رفتن سوریه....رعنا 3و4 روز دیگه میاد ایران...من همچنان زندم و نفس می کشم..کارم درست نشده و همچنان امیدورام....

دلم سفر می خواد...

 

[ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

تو نرو،تو بمان...من لال می شوم..همه ی حرف ها مال تو

عزیزکم...تو نرو ،تو بمان ،تو بخوان ،تو بگو...من سکوت می کنم...

تو نرو تو بمان .من قول می دهم غبار خاطره ها یمان را بزدایم.دستی به سر و گوش حافظه ام  بکشم
،سفره ی دل را پهن کنم ،چای بریزم در استکان های کمر باریک ترک برداشته ی
زمان....تلخی روزگار را هم می زنم با شیرینی قند و آرام آرام ،مزه مزه می کنم
،هنوز هم تلخ است...بی تو همه چیز تلخ است...

تو نرو ، تو بمان....من قول می دهم ...اشک نمی ریزم...بغض نمی
کنم...خیره نمی شوم به در...منتظر نمی مانم....

تو نرو، تو بمان....من قول می دهم ...دیگر ثانیه ها را نشمارم...دیگر
هر چهره ای را تو نبینم...دیگر هر عطری ،بوی تو را ندهد...

تو نرو،تو بمان...حتی قد یک آه...

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]
About

من ملیکا متولد 65 و علی متولد 59 زندگی مشترکمونو در 11/12/87 بعد از کلی مشکلات ریز و درشت,شروع کردیم... وجود این وبلاگ باعث میشه تا قدر همو و قدر تک تک ثانیه های باهم بودنو بیشتر بدونیم...
Blog Custom
Daisypath Anniversary tickers