حس عشق
’’رازیست میان من و تو’’

دیدن می گن لعنت به دهنی که بی موقعه باز میشه!!!

بگو دختر نونت نبود ، آبت نبود برا چی خودت رو می ندازی تو درد سر؟!

بابا اینا دارن باغ رو بازسازی می کنن،عید که اومده بودن خونه ی ما دیدن اتاق خوابمون رو قشنگ رنگ کردیم،هوس کردن اتاق های اونجا رو هم بدن ما رنگ کنیم!

خب منم قبول کردم ... بعدش مامانم گفت نه شوخی کردم و میدیم رنگ کنن و...واز من اصرار که نه،خودم رنگ می کنم!!!

یعنی الان 4 تا پنج شنبه و جمعه هست که ما هی میریم و میام اما دریغ از تموم شدن!!!

تازه فکرش رو بکنین کلی در و پنجره و نرده هست که مامان جونم لطف کردن پیشنهاد دادن کرم و نارنجی کنیم (رنگ روغن)!!!!! که اولش ضد زنگ زدیم!!! بعد سقف همه جا رو سفید کنیم(پلاستیک) که تا الان 8 دست خورده اما دریغ از یک دست شدن!!!!و هال (صورتی) و دوتا اتاق خواب (یکی زرد،یکی سبز) با راه روی بنفش ....

اینه که کلا من از این اصرار های بی جا ی خودم حسابی لجم در اومده...

هر پنج شنبه و جمعه ساعت 8 صبح میریم و 10 شب بر می گردیم...رسما لهیم!!!

حالا توی این گیر و داد من دنبال یه گربه کردم که آهش منو گرفت و پام گرفت به لب پله و با کل هیکل بلند شدم و گرومپی با آرنج و بازو و کتف و زانو اومدم زمین...تا نیم ساعت گیج بودم و فقط از زور دست درد فریاد می کشیدم...نتیجه اینکه ضرب دیده بود و کلی کبودی به جا گذاشت!!!

و اما...

اگر خدا بخواد دارم کم کم آتلیه ام رو راه میندازم البته با شراکت دایی و زنداییم..

خیلی حس خوبیه!!

*پ.ن :
علی من...این روزها خیلی درگیری...می دونم...اوضاع شرکت و این درو اون در زدنت رو می بینم...آروم باش و محکم..من پشتتم..تا آخرش...مثل قدیما که می گفتیم :یکی برای همیشه  ی تو...ما با همیم...می تونیم مثل تمام این سال ها...دوستت دارم و ممنونم به خاطر هدیه قشنگی که برای روز زن برام خریدی..برام خیلی ارزش داره..چون انتخاب و سلیقه ی خودت بود...ممنونتم...

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

دلم می خواهد برایت بنویسم...

دلم می خواهد بدانی و ناگفته ها را از چشمانم بخوانی...

دلم می خواهد حتی اگر یک روز، یک ساعت ،یک دقیقه تا پایان آخرین تپش
زندگی ام مانده ،تو در کنارم باشی...

عزیزم 32 ساله شدنت مبارک...

نگاهت که می کنم سراسر وجودم را افتخار بودنت پر می کند...

ممنونم از اینکه در کنار هم در این چند سالی که پر بود از خاطرات تلخ
و شیرین، همیشه ایستادی و با صبوری تمام چشم بر خطاهای من بستی...

باور کن نه در کلام بلکه در جزء به جزء ذرات تنم دوستت دارم ...

پ.ن :

تولدت مبارک

[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

این چند وقت خیلی بدوبدو داشتیم و من خیلی خسته شدم اما خب خدارو شکر همه چیز به خیر گذشت

کل خونه زندگیمو جمع کردمو دوباره چیدیم، یعنی در حد اسباب کشی (اغراق نمی کنم)شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اما نتیجه اش این شد که :

1.پذیرایی کاغذ دیواری شد

2.کف اتاق خواب و سالن کف پوش نما چوب شد

3.اتاق خواب رو خودمون رنگ کردیم اونم با طراحی من!

4.فضای آشپزخونه از سالن با پلکسی جدا شد

5.کاناپه مون رویش عوض شد

6.فرش وسط سالن رو عوض کردیم

7.میز تلویزیون رو عوض کردیم

8.سینمای خانوادگی خریدیم

9.انباری رو قفسه بندی کردیم وبالاخره سامون گرفت!

و توی همه ی این ها پای علی پیچ خورد و خدا فقط رحم کرد دم عیدی نشکست اما داغوون شد..

و من از زور کمر درد و دیسک نفسم بالا نمیومد و صدبار مسیر بازارو هفت تیر و  سهروردی رو طی کردیم...

(می دونم یکمی زیاده روی کردیم و پولش زیادتر از اونی شد که براش درنظر گرفته بودیم،اما همش می گم مگه چند روز زنده ایم،بذار لااقلش خوش باشیم و چیزایی که دوست داریم و تجربه کنیم)

و اما سومین سالگرد هم خونه شدنمون که بی سرو صدا گذشت  و ما وارد  چهارمیش شدیم!!

خدا به خیر بگذرونه امسال دوتا از دوست های علی دارن بچه دار می شن و دارن هی تو گوش علی می خونن که اونم ..بعلهههه!!!مخصوصا که بچه هاشونم دخترن و علی که دختری

راستی ما (مامانم اینا و داییم اینا و ما) داریم میریم کویر مرنجاب و اون ورا و تا 3و4 عید اونجاییم...پس دیگه این آخرین پست امساله..

دوست های خوبم امسال با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت...امیدوارم توی سال جدید به همه ی آرزوهای قشنگتون

 برسین و لبات همیشه خندون باشه و سلامتی همراه همیشگیتونشکلکـــْـ هایِ هلــن سال نو مبارک

[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]

گاهی احساس می کنم چه آدم خوب و مهربون و فداکاری هستم...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

گاهیم حس حماقت و شکست می کنم...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

این بار اما حس می کنم بزرگ و عاقل شدم...

خیلی روم فشاره!دیگه دلم نمی خواد ذره ای به علی فشار بیاد.حتی فکر مریضیش هم حالمو بد می کنه!

حاضر همه
کاری کنم ، همه چیزمو بدم اما سالم کنارم باشه
...

نمی خوام
چشماش حتی یکذره هم غمگین باشه
...

درسته که باهم گاهی اختلاف داریم اما واقعا دوستش دارم و نمی خوام ذره ای غم و غصه داشته باشه.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ..

برای همین هم یه تصمیم هایی گرفتم

درسته که نذاشتن خونه رو بفروشیم،شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  اما خونه چون نو بوده الان نشست کرده و ترک های بدی برداشته و سرامیک های کف هم جنسش اصلا خوب نبوده و اکثرا لب پر و ترک دار شده..

یه چند وقتی بود علی دلش می خواست کف رو عوض کنه و یه رنگی به دیوار ها بزنه ..

کاناپه ی ذو نفرمونم رویش خراب شده بود..

با یه حساب سر انگشتی نزدیک 2 تومن هزینه بر می داره

و این در حالیه که هنوز خبری از حقوق های عقب مونده نیست و علی به شدت ذهنش درگیره...

پیش خودم فکر کردم درسته اختیار خونه دست ما نیست اما می تونیم توشو به سلیقه ی خودمون درست کنیم و یه رنگ و رویی بهش بدیم..شاید زندگیمون از این رخوت و یک نواختی در بیاد...

شاید باورتون نشه اما خیلی بالا و پایین کردم..خیلی فکر کردم و تنها به یه نتیجه رسیدم..طلاهام

این شد که پاشدیم رفتیم بازار و 4 تا النگو که سر عقد بهم کادو داده بودند رو فروختم اما یه انگشتر دیدم که علی اصرار کرد بخرم و اینجوری یکمی از اون پول موند...

وقتی اومدیم خونه خیلی ناراحت و پشیمون بودم اما بازم خورده طلا دارم..نمی خوام کسی بفهمه..نه خونواده ی اون نه من!

حوصله ی نصیحت و بحث رو ندارم ،علی رو قسم دادم به کسی نگه...بگه حقوقشو دادن!

پ.ن:

1.یه حسی دارم ..متضاد..ناراحت از اینکه دارم طلاهایی که باهاشون خاطراته دارمو از دست می دم ولی خوشحالم که تونستم باهاش یکم از فکرو خیال ها رو کم کنم...

2.باور کنید هرگز و در هیچ شرایطی منتی برسرش نمی ذارم چون خودم خواستم و فقط هدفم دیدن برق لبخند و رضایت تو چشمای علی هستش!

3.دوست دارم بدونی که من هرکاری از دستم بربیاد برای شادی تو و آرامش زندگیمون می کنم .

4.

[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ملیکا و علی ]

یعنی اگه بگم نیمی از عمرم کم شد دروغ نگفتم ؛ یه چند روز بود هی علی می گفت سینه ام درد می کنه ، عضله ی کتفم گرفته...من احمقم فکر می کردم حتما چیز سنگینی بلند کرده و گرفتگی عضلاته!

تا اینکه ..

خونه ی مامانم اینا بودم هرچی ازصبح موبایلشو می گرفتم یا دردسترس نبود یا خاموش..

دلم شور می زد برای آخرین بار زنگ زذم این بار بعد از چنتا بوق برداشت

من:سلام کجایی؟

علی:سلام بیرون..

من:می دونم بیرونی کجایی که تلفنت در دسترس نیست...

علی :بیمارستانم..

من:کجااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

علی:چیزی نیست ،یکم نمی تونم نفس بکشم!!!

من:چی؟کدوم بیمارستان؟

علی:نه چیزی نیست یکم قفسه ی سینه م درد گرفته،دست چپم بی حس شده...نمی خواد بیای..

من: علی گفتم کدوم بیمارستانی؟

علی : شهید رجایی

بوق بوق بوووووق

ومن نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم و تو راه چی به من گذشت رو فقط خدا می دونه

فقظ می دویدم و بغض گلمو می سوزوند و همش به خودم و خونوادشو و کارش فحش می دادم...

خلاصه کنم که توی اوژانس 4،5 ساعت نوار قلب و اکو و فشار خون و آزمایش آنزیم خونی و...... نتیجه ش این شد که ماهیچه ی دور قلب آسیب دیده و اگه ادامه بده به قلب می رسه

و دکتر گفت دور از استرس و عصبانیت و فشار عصبی و....اینا باش انگار دکتر سرخوش توی این مملکت زندگی نمیکنه!!!

حالا چرا به خودم و خونوادشو و کارش فحش می دادم دلیل داره!

به خودم برا اینکه تحت فشارش گذاشتم برای اینکه خونوادشو راضی کنه و به خونوادش برا اینکه راضی نشدن (و من ازشون نمی گذرم) و به کارش برای انکه 5 ماهه حقوقش عقب افتاده!!!! و توی تنگنا قرارمون دادن!

خلاصه خطری بود که نصفه نیمه گذشت...

منم که درمانمو دارم ادامه میدم...هی قرص و سونو و آزمایش.....گاهی وقتا از زور درد نفسم درنمیاد ...اما خب کاریش نمی شه کرد...فعلن که اوضاع این جوریه!

منم که فوری این جور مواقع روحیه امو از دست می دم و دپ می شم...

نمی دونم کی این زندگی لعنتی اون روی خوبشو قراره نشونمون بده!!!!خسته شدم به خدا..می خوام بذارم برم...یه جایی دور از همه کس و همه چیز.......خدایا چرا نمی بینیمون...چرا نمی شنویمون....چرا همه ی درها رو بستی....ای بابا تا کی صبر....تا کی وعده و وعید...بسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ملیکا و علی ]
About

من ملیکا متولد 65 و علی متولد 59 زندگی مشترکمونو در 11/12/87 بعد از کلی مشکلات ریز و درشت,شروع کردیم... وجود این وبلاگ باعث میشه تا قدر همو و قدر تک تک ثانیه های باهم بودنو بیشتر بدونیم...
Blog Custom
Daisypath Anniversary tickers